مهندس و برنامه نویس...

     یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: "مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید". برنامه‌نویس دوباره گفت: "بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سئوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سئوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم. مهندس مجددا معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: "خوب، اگر شما سئوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سئوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند"...


منبع: www.dastanak.com

ادامه نوشته

دل عزراییل برای چه کسانی سوخته است؟

     روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید: "ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟". عزارییل گفت: "در این مدت دلم برای دو نفر سوخت"...

منبع: http://www.dastanak.com

ادامه نوشته

نامه گنجشك به انساني كه دوست داشت پرنده باشد...

     خواستم بگويم زياد فرقي نمي كند. من همان گنجشكم همان گنجشكي كه مي خواست آزاد باشد همان گنجشكي كه هر وقت دلش مي گرفت داد مي زد. پرواز مي كرد و به ظاهر آزاد بود (اما نبود). همان گنجشكي كه روزي پرواز كردن را از مادرش آموخت، آن هم نه براي اينكه كه واقعا از آن لذت ببرد بلكه به خاطر اينكه كه خود را از دست حوادثي كه ممكن است در زندگي برايش پيش آيد، برهاند. مادرش زمانيكه پرواز را به او ياد مي داد آينده سراسر رنج و مشقت فرزند را مي ديد اما به روي خودش نمي آورد.

     كاش پرواز تنها براي پرواز كردن بود و نه براي رهانيدن خود از دست حوادث روزگار من هم آن گنجشكي هستم كه فكر مي كني شادم اما اينگونه نيست من هم درد و رنج مردم را مي بينم اما نمي توانم چيزي بگويم ما هم مسخره مي شويم آن هم زمانيكه با كلاغان هستيم آنها به جثه ريز ما مي خندند به پرواز ما ايراد مي گيرند وهر وقت اراده كنند ما را مي درند.

     ما هميشه براي رفتن آماده ايم اما تا آخرين لحظه رفتنما ن خبر از رفتن خود نداريم ما هم مي ترسيم از اين كه بگوييم چه در دل داريم چه كه روزگار همين است كلاغ به جثه ريز ما مي خندد ما به پر سياه او، اين رسم روزگار است چه بايد بكنيم يك روز بايد پرواز را ياد گرفت ويك روز بايد آن را به ديگري آموخت. نه من مي توانم پرواز نكنم و نه تو مي تواني راه نروي اين طبيعت ماست من پرنده ام و تو انسان. تا به حال فكر كرده اي كه من در زمستان چه مي كنم؟ چه مي خورم؟ يا چه مي پوشم؟ يا به اين فكر كرده اي كه چرا لانه ام را در بلندي مي سازم؟

     آري من هم از سرما مي ترسم از بي غذايي فرزندانم مي هراسم از اينكه هر لحظه خطري مرا تهديد مي كند مي ترسم ومن هم دوست داشتم جايم با تو عوض مي شد. روي زمين راه مي رفتم در كنار جوي آبي مي نشستم و از محيط اطرافم لذت مي بردم. هميشه قبل از پرنده ها آب مي خوردم و هميشه تا مي آمدم پرنده ها پرواز مي كردتد. من هم دوست داشتم هر وقت دلم مي خواست به پرنده ها سنگ مي زدم بچه هايشان را اذيت مي كردم يا آن ها را در قفس مي كردم. اما آيا چيزي عوض مي شد؟ نه - هيچ - من انسان مي شدم و تو پرنده و باز همان ترسها و دلهره ها.

     شايد جالب باشد كه بداني كه عوض شدن جاي ما با مرگ تحقق مي پذيرد. ما براي مردن از آسمان به زمين سقوط مي كنيم و شما انسان ها هم براي مردن از زمين به آسمان پرواز مي كنيد وآن وقت است كه هر دو ي ما به آرزوي خود مي رسيم. من در زمين خانه دارم و تو در آسمان پرواز مي كني و منزل مي كني براي رفتن بايد رفت ايستادن باعث خستگي بيشتر ما مي شود و رفتن و تلاش و اميدوار بودن ما را به مقصود مي رساند. نه از كسي برنج ونه دلگير باش ومطمئن باش جز شرمندگي چيزي عايد حسودان نخواهد شد....و اين را بدان که خدا با هردوي ماست...

 

 

باتشکر از سرکار خانم آزاده

 http://www.azadeh1356.blogfa.com

مفهوم قرارداد در مشاوره و مسائل آن (از مجموعه نکات طلایی کنکور)

     عقد قرارداد در مشاوره پدیده رایجی است. همه روابط میان فردی از هر نوع "قراردادی" است اما بعضی از آنها آشکارتر از بقیه است. چون تعداد متوسط جلسات مشاوره پنج یا شش تاست برای مشاوران و مراجعان، مفید و مقرون به صرفه است که با نظام قراردادی روی اهداف خود کار کنند. چنین نظامی به طرفین اجازه می دهد که در تعیین مسیر مشاوره و ارزیابی تغییرات شرکت جویند و به آنها کمک می کند تا دقیق تر وارد عمل شوند و از هر گونه ابهامی بپرهیزند... 

(استفاده از مطلب با ذکر منبع بلا مانع است)

ادامه نوشته

تبریک...

کم کم غروب ماه خدا ديده می شود
صد حيف ازين بساط که برچيده می شود
در اين بهار رحمت و غفران و مغفرت
خوشبخت آن کسی ست که بخشيده مي شود
عيد سعید فطر پیشاپیش مبارک ...

یورش فکری چیست؟

  

     یورش فکری در آمریکا چنان جزیی از صحنه زندگی گردیده که این اصطلاح از نقطه نظر "کوشش خلاق" اکنون در واژه نامه بین المللی "وبستر" چنین تعریف شده است: "اجرای یک تکنیک گردهمایی که از طریق آن گروهی می کوشند با انباشتن تمام ایده هایی که در یک جا بوسیله اعضاء ارائه می شود راه حلی برای یک مساله بیابند".

     این نوع گردهمایی کاملا جدید نیست. روش مشابهی در هندوستان شناسایی شده و به عنوان جزیی از تکنیکی است که معلمین هندو هنگام کار کردن با گروه های دینی به کار می برند و بیش از ۴۰۰ سال مورد استفاده قرار می گرفته است. نام هندی آن "پرایی بارشانا" است. "پرایی" به معنی "خارج از خودتان" و "بارشانا" به معنی "سئوال" است. در چنین جلسه هایی، بحث یا انتقاد وجود ندارد. ارزیابی ایده ها در جلسه بعدی همان گروه برگزار می گردد.  

     دکتر الکس اسبورن پیشگام نظام یورش فکری چهار قانون اساسی یورش فکری گروهی را شرح داده است که عبارتند از:

۱. انتقاد ممنوع است: از ابزار قضاوت مخالف و ناسازگار باید خودداری شود.

۲. چرخش آزاد با استقبال روبرو می شود: هرچه ایده ها خارج از ذهن تر و جسورانه تر باشد بهتر است.

۳. کمیت مورد نظر است: هرچه تعداد ایده ها بیشتر باشد احتمال ظهور ایده های مفیدتر، بیشتر است.

۴. ترکیب ایده ها و اصلاح آنها انجام شود: ایده های مختلف را ترکیب کرده و ایده های جدید بسازید. اینها قوانین راهنما هستند.

     گرداننده هیات یورش فکری باید آنها را به زبان ساده و گویا شرح دهد زیرا یک جلسه یورش فکری باید همیشه غیر رسمی نگه داشته شود.

 

 

منبع: روان شناسی خلاقیت و ایده یابی، تالیف استاد حسین سیرانی

انتقادهای اصلی به روان درمانی وجودی (از مجموعه نکات طلایی کنکور)

     همچون روان درمانی شخص محور و سایر درمان های انسان گرا - تجربه نگر، منتقدان می گویند که مفاهیم و نظریه درمان وجودی مبهم، گنگ و نامشخص اند. نبود سازه هایی که تعریف عملیاتی دارند، برای اندازه گیری عینی مفاهیم نظریه های تجربه ای محدودیت های جدی ایجاد کرده است. برای نمونه سازه معناطلبی فرانکل سازه ای مبهم و خیالی است. محقق چگونه می تواند معنا طلبی یا شیوه بودن در دنیا را بطور تجربی و عینی اندازه گیری کند؟ توان پیش بینی و کنترل این نظریه ها هم کم است...

(استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است)

ادامه نوشته

نحوه رفتار با کودک حسود...

 

     آنچه پدر و مادران جوان باید به آن اهمیت ویژه ای بدهند حسادت کودکان است. حسادت نوعی احساس عاطفی است که عده‌‌ای آن را اکتسابی و عده‌ای فطری می‌دانند. این حالت احساسی در میان نوع انسانی سابقه‌ای دیرینه‌ دارد و در قرآن کریم نیز درباره حسادت قابیل و برادران یوسف داستان‌هایی وجود دارد...

      وقتی انسان با پیشرفت یا موفقیت بیش از اندازه دیگران مواجه شود، حالتی به او دست می‌دهد که به آ‌ن احساس کهتری یا حقارت می‌گویند. درجات این احساس در افراد مختلف متفاوت است. اگر احساس کهتری در فردی شدت یابد به صورت حسادت در می‌آید. حسادت در افراد مختلف شدت و ضعف دارد لیکن بزرگسالان به علت موقعیت اجتماعی و اهمیتی که برای روابط اجتماعی قائل هستند، این احساس را کمتر از خردسالان ظاهر می‌سازند...

 

 

باتشکر از دوست و همکار گرامی، سرکار خانم حسینی

http://zendegiirani.persianblog.ir

ادامه نوشته

افراد شاد چگونه اند...

      افراد شاد، حامل پیام‌ها و رفتارهای شادی‌ بخش هستند و در محیط کار، روابط خوبی با همکاران دارند در نتیجه شاد بودن نه تنها مراحل زندگی هر فرد را تحت تاثیرات مثبت قرار می دهد بلکه در محیط کار نیز همین شاد بودن در جهت هر چه بهتر انجام شدن کار نقش بسزایی دارد. بطوری که انرژی مثبتی که از یک فرد شاد انتقال می یابد اثرات معجزه آسایی دارد. در ادامه مطلب با موارد بیشتری در این ارتباط آشنا می شوید...

باتشکر از دوست و همکار گرامی، سرکار خانم حسینی

http://zendegiirani.persianblog.ir

ادامه نوشته

تست میزان سطحی نگری...

     شاید یکى از ناخوشایندترین و احتمالا آزاردهنده ترین ویژگیهاى افراد، سطحى بودن آنها باشد. همه ما کسانى را مى شناسیم که قضاوت آنها درباره افراد نهایتا به ظاهر آنها محدود مى شود و همه چیز را در حد همان که مى بینند، مى پذیرند. براى اینگونه افراد فکر کردن به آنچه ممکن است در پس ظواهر نهفته باشد نامفهوم است و همین مسأله اطرافیانشان را مى آزارد. حالا شما مى دانید که چقدر سطحى نگر هستید؟ تست امروز ما جواب سئوال تان را مشخص خواهد کرد...

ادامه نوشته

به جلو نگاه کنید...

        پیری برای جمعی سخن میراند. لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند. بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند. او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید. او لبخندی زد و گفت: "وقتی که نمی توانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید، پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه می دهید؟". گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید...

راز قهرمان شدن کودکی که یک دست نداشت...

      کودکی ده ساله که دست چپش به دلیل یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد. پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد! استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند.

     در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود. استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد.

     سرانجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان ، با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد! سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود. وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید.

     استاد گفت: “دلیل پیروزی تو این بود که اولا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی. ثانیا تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود، که تو چنین دستی نداشتی!

 

 

 

منبع: http://www.roozeshadi.com

چهار فصل زندگی...

     مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود. پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند. سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند. پسر اول گفت: «درخت زشتی بود، خمیده و درهم پیچیده». پسر دوم گفت: «نه… درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن». پسر سوم گفت: «نه… درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین… و با شکوه ترین صحنه ای بود که تا به امروز دیده ام». پسر چهارم گفت: «نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها… پر از زندگی و زایش!».

     مرد لبخندی زد و گفت: "همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمی توانید درباره یک درخت یا یک انسان بر اساس یک فصل قضاوت کنید. همه حاصل آنچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگی شان برمی آید فقط در انتها نمایان می شود".

     وقتی همه فصل ها آمده و رفته باشند! اگر در زمستان تسلیم شوید، امید شکوفایی بهار، زیبایی تابستان و باروری پاییز را از کف داده اید! مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل، زیبایی و شادی تمام فصل های دیگر را نابود کند! زندگی را فقط با فصل های دشوارش نبین؛ در راه های سخت پایداری کن. لحظه های بهتر بالاخره از راه می رسند…

 

 

 

منبع: مجله آنلاین روزِ شادی

رشد کردن...

     در اولین جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بیابیم كه تا به حال با او آشنا نشده ایم. برای نگاه كردن به اطراف ایستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را دیدم كه با خوشرویی و لبخندی كه وجود بی‌عیب او را نمایش می‌داد به من نگاه می‌كرد.

     او گفت: "سلام عزیزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آیا می‌توانم تو را در آغوش بگیرم؟". پاسخ دادم: "البته كه می‌توانید" و او مرا در آغوش خود فشرد. پرسیدم: "چطور شما در چنین سن جوانی به دانشگاه آمده اید؟". به شوخی پاسخ داد: "من اینجا هستم تا یك شوهر پولدار پیدا كنم، ازدواج كرده یك جفت بچه بیاورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمایم". پرسیدم: "نه، جدا چه چیزی باعث شده؟". كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگیزه‌ای باعث شده او این مبارزه را انتخاب نماید.

     به من گفت: "همیشه رویای داشتن تحصیلات دانشگاهی را داشتم".  پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان اتحادیه دانشجویی قدم زدیم و در یك كافه گلاسه سهیم شدیم،‌ ما به طور اتفاقی دوست شده بودیم، ‌برای سه ماه ما هر روز با هم كلاس را ترك می‌كردیم. او در طول یكسال شهره كالج شد و به راحتی هر كجا كه می‌رفت، دوست پیدا می‌كرد. او عاشق این بود كه به این لباس درآید و از توجهاتی كه سایر دانشجویان به او می‌نمودند، لذت می‌برد. او اینگونه زندگی می‌كرد، در پایان آن ترم ما از رز دعوت كردیم تا در میهمانی ما سخنرانی نماید. من هرگز چیزی را كه او به ما گفت فراموش نخواهم كرد. وقتی او را معرفی كردند در حالی كه داشت خود را برای سخنرانی از پیش مهیا شده‌اش آماده می‌كرد به سوی جایگاه رفت. تعدادی از برگه‌های متون سخنرانی‌اش بروی زمین افتادند، آزرده و كمی دست پاچه به سوی میكروفون برگشته و به سادگی گفت: "عذر می‌خواهم، من بسیار وحشتزده شده‌ام بنابراین سخنرانی خود را ایراد نخواهم كرد اما به من اجازه دهید كه تنها چیزی را كه می‌دانم به شما بگویم. او گلویش را صاف نموده و‌ آغاز كرد: "ما بازی را متوقف نمی‌كنیم چون كه پیر شده‌ایم، ما پیر می‌شویم زیرا كه از بازی دست می‌كشیم، تنها یك راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست یابی به موفقیت وجود دارد، شما باید بخندید و هر روز رضایت پیدا كنید".

     ما عادت كردیم كه رویایی داشته باشیم، وقتی رویاهایمان را از دست می‌دهیم، می‌میریم. انسانهای زیادی در اطرافمان پرسه می‌زنند كه مرده اند و حتی خود نمی‌دانند تفاوت بسیار بزرگی بین پیر شدن و رشد كردن وجود دارد. اگر من كه هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت یكسال در تخت خواب و بدون هیچ كار ثمربخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد. هركسی می‌تواند پیر شود، این مساله نیاز به هیچ استعداد خدادادی یا توانایی ندارد. رشد كردن همیشه با یافتن فرصت ها برای تغییر همراه است...".

 

 

منبع: تبیان  

خوف و شک و شرک در کلام شهید آوینی...

خوف فرزند شک است

و شک زائیده شرک

و این سه، خوف و شک و شرک، راهزنان طریق حقند.

که اگر با مرگ انس نگیری، خوف، راه تو را خواهد زد

و امام را در صحرای بلا رها خواهی کرد...

 

n00033604-b.gif

 

منبع: http://ashegheshohada.blogfa.com

و با تشکر از جناب آقای تجن جاری

رازهـایی برای یک ازدواج هميـشه پايـدار...

     اینکه در زندگی زناشویی، موفق نیستید بخاطر شانس و اقبال تان نیست. گناه زندگی تان را به گردن سرنوشت و تقدیر نیندازید. اگر زندگی زناشویی تان آنگونه که تصور می کردید پیش نمی رود باید به دنبال علت مشکلات باشید و راه رسیدن به یک زندگی خوب را یاد بگیرید. هم شما و هم همسرتان باید لوازم رسیدن به یک زندگی موفق و شاد را بشناسید و طبق یک الگوی درست و هماهنگ در زندگی پیش بروید. واقع بین باشید و اگر پیش از ازدواج تصورات رویایی از ازدواج داشته اید آنها را کنار بگذارید و زندگی واقعی تان را شروع کنید. اگر زندگی زناشویی تان را تازه شروع کرده اید اما احساس می کنید زندگی خوبی نخواهید داشت و یا اگر سال ها است که ازدواج کرده اید و همچنان از زندگی زناشویی تان ناراضی هستید نباید تسلیم این نوع زندگی شوید و باید برای تغییر آن تلاش کنید. از ازدواج های موفق الگو بگیرید و برای بهبود رابطه خودتان از آنها استفاده کنید...

ادامه نوشته

من و خدا...

گفتم: خسته‌ام.

گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله
.:: از رحمت خدا نا امید نشید (زمر/53) ::.

گفتم: هیشکی نمی‌دونه تو دلم چی می‌گذره.

گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه
.:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.


گفتم: غیر از تو کسی رو ندارم.

گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید
.:: ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/16) ::.

ادامه نوشته

من و شیطان...

     ديروز شيطان را ديدم. در حوالی ميدان بساطش را پهن کرده بود، فريب می ‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو می ‌کردند و هول می ‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توی بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌ دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبی و ...

     هر کس چيزی می ‌خريد و در ازايش چيزی می ‌داد. بعضی ‌ها تکه‌ای از قلبشان را می ‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی ‌ها ايمانشان را می ‌دادند و بعضی آزادگيشان را. شيطان می ‌خنديد و دهانش بوی گند جهنم می ‌داد. حالم را به هم می ‌زد. دلم می خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: "من کاری با کسی ندارم،‌ فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می ‌کنم. نه قيل و قال می ‌کنم و نه کسی را مجبور می ‌کنم چيزی از من بخرد. می بينی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.

      جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديک‌تر آورد و گفت‌: "البته تو با اينها فرق می ‌کنی. تو زيرکی و مومن. زيرکی و ايمان، آدم را نجات می ‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چيزی فريب می‌ خورند". از شيطان بدم می ‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت....

      ساعتها کنار بساطش نشستم تا اين که چشمم به جعبه‌ عبادت افتاد که لابه لای چيز‌های ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توی جيبم گذاشتم. با خودم گفتم: "بگذار يک بار هم شده کسی، چيزی از شيطان بدزدد. بگذار يک بار هم او فريب بخورد".

     به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چيزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌ نبود! فهميدم که آن را کنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغی ‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگيرم.

     به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گريه کردم. اشک‌هايم که تمام شد،‌ بلند شدم. بلند شدم تا بی ‌دلی ‌ام را با خود ببرم که صدايی شنيدم، صدای قلبم را و همانجا بی ‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شکرانه قلبی که پيدا شده بود...

 

 

 باتشکر از سرکار خانم تقوی

تسلیت...

گروه اينترنتي درهم | www.darhami.com

قسمتی از تنم
وطنم
لرزید
قسمتی از دلم
ایرانم

مرد
آذرم به خون نشست
آذرم به خون تپید
هموطن تسلیت...

 

 

(باتشکر از سرکار خانم دکتر شاهمرادی)

مراقب انتخاب رشته خودتان باشید...

     داوطلبان گرامی. در این پست قصد دارم که شما را با اهمیت گام اول تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد آشنا کنم. خیلی ساده خدمتتان عرض می کنم که مراقب انتخاب رشته خودتان در مقطع کارشناسی ارشد باشید. بنده به عنوان کسی که مدرک  ارشد مشاوره مدرسه و دانشجوی سال آخر دکتری تخصصی است خدمتتان عرض می کنم که متاسفانه شاهد خیلی از داوطلبان تحصیلات تکمیلی هستم که از رشته خودشان ناراضی اند و آنرا به ویژه همسو با ویژگی های شخصیتی شان نمی بینند. لطفا مراقب باشید که توجه به عوامل مختلف در انتخابتان نقش اساسی در موفقیت حرفه ای و به تبع آن زندگی تان دارد.

     بنده هر هفته شاهد تعداد زیادی از داوطلبان کنکور کارشناسی ارشد هستم که از رشته های غیرمرتبط متقاضی "مجموعه رشته های یاورانه" هستند. منظور از مجموعه رشته های یاورانه آن دسته رشته های دانشگاهی است که در مجموعه روانشناسی (روانشناسی بالینی، روانشناسی بالینی کودک و نوجوان، روانشناسی عمومی، روانشناسی صنعتی و سازمانی، روان سنجی)، علوم تربیتی ۲ (مشاوره با گرایشهای - توانبخشی، خانواده، شغلی و مدرسه، روانشناسی تربیتی و روانشناسی کودکان استثنایی) و علوم تربیتی۳ (آموزش و پرورش کودکان پیش دبستانی، آموزش و پرورش کودکان دبستانی و آموزش و پرورش تطبیقی) قرار می گیرند.

     زمانی که داوطلب برای انتخاب بین رشته های نام برده اقدام می کند بایستی به ملاک های مختلفی چون حوزه تخصصی هر رشته، چشم انداز شغلی، ویژگی های روانی مورد نظر، ظرفیت رشته در حال حاضر و محیط های کاری و ... توجه کند. به عنوان نمونه فعالیت های یک روان سنج با روانشناس بالینی یا یک مشاور با روانشناس کودکان استثنایی دارای تفاوتهای زیادی است که با حداقل یک جلسه مشاوره و یا شرکت در سمینارهای تخصصی می توان آنرا برای داوطلبان تشریح کرد.  

     در مجموعه رشته های دانشگاهی که به رشته های یاورانه معروفند، عمل یاری رسانی از طریق انجام مشاوره و درمان، آموزش، مشورت، برنامه سازی و پژوهش صورت می گیرد. بنابراین به دور از هرگونه شتاب زدگی و با تعیین زمان مشاوره مناسب با افراد متخصص به انتخاب درست فکر کنید. نگران این نباشید که دو هفته یا ۱ماه دیرتر شروع می کنید بلکه به ماهیت انتخابتان تمرکز کنید.

     در آینده ای نزدیک (نیمه اول مهرماه) گروه آموزشی بنده سمینار تخصصی جهت معرفی رشته های یاورانه برگزار خواهد کرد تا اطلاعات شما بزرگواران در این حوزه تکمیل شود.

مناظره شیخ جنید بغدادی و بهلول...

    آورده اند که شیخ جنید بغدادی به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او می رفتند شیخ از احوال بهلول پرسید. مریدان گفتند او مرد دیوانه ای است. شیخ گفت او را طلب کنید و بیاورید که مرا با او کار است. تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند و شیخ را پیش بهلول بردندی. چون شیخ پیش او رفت دید که خشتی زیر سر نهاد و در مقام حیرت مانده. شیخ سلام نمودف بهلول جواب او را داد و پرسید: "کیست؟"...

ادامه نوشته

حضرت سلیمان (ع) و مورچه...

     روزی حضرت سلیمان (ع) در کنار دریا نشسته بود. نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را با خود به طرف دریا حمل می کرد. سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید. در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود. مورچه به داخل دهان او وارد شد و قورباغه به درون آب رفت. سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد. ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود. آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت. سلیمان (ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.

     مورچه گفت: ”ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند. خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم. خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد. این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم و به دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شنا کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند و من از دهان او خارج می شوم.”

     سلیمان به مورچه گفت: “وقتی که دانه گندم را برای آن کرم می بری آیا سخنی از او شنیده ای؟”.  مورچه گفت: " آری". او می گوید: "ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن...".

پاداش نیت خوب...

     مدت ها پیش کشاورز فقیری برای پیداکردن غذا یا شکاری به دل جنگل رفت. هنوز مسیر زیادی را طی نکرده بود که صدای فریاد کمکی به گوشش رسید. او صدا را دنبال کرد تا به منبع آن رسید و دید که پسر بچه ای در باتلاقی افتاد و آهسته و آرام به سمت پایین می رود. آن پسربچه به شدت وحشت زده بود و با چشمانش به کشاورز التماس می کرد تا جانش را نجات دهد. کشاورز با هزار بدبختی با به خطر انداختن جان خودش بالاخره موفق شد پسرک را از مرگ حتمی و تدریجی نجات دهد و او را از باتلاق بیرون بکشد.

     فردای آن روز وقتی که کشاورز روی روی زمینش مشغول کار بود،کالسکه سلطنتی مجللی در کنار نرده های ورودی زمین کشاورز ایستاد. دو سرباز از آن پیاده شدند و در را برای آقای قد بلندی که لباس های اشرافی بر تن داشت، بازکردند. زمانی که آن مرد با لباس های گران قیمتی که برتن داشت پایین آمد خود را پدر پسری که کشاورز روز گذشته او را از مرگ نجات داده بود، معرفی کرد. او به کشاورز گفت که می خواهد این محبتش را جبران کند و حاضر است در عوض کار بزرگی که او انجام داده هرچه بخواهد به او بدهد.
     کشاورز با مناعت طبعی که داشت به مرد ثروتمند گفت که او این کار را برای رضای خدا و به خاطر انسانیت انجام داده و هیچ چشم داشتی در مقابل آن ندارد. درهمین موقع پسر کشاورز از ساختمان وسط زمین بیرون آمد. مرد ثروتمند که متوجه شد کشاورز پسر هم سن وسال فرزند خودش دارد. به پیرمردگفت: "می خواهد یک معامله با او بکند. مرد ثروتمند گفت حال که تو پسرم را نجات دادی ،من هم پسر تو را مثل پسر خودم می دانم. پس اجازه بده هزینه تحصیل او را در بهترین مدارس ودانشگاهها بپردازم".
  
     کشاورز موافقت کرد و پسرش پس از چند سال از دانشگاه علوم پزشکی لندن فارغ التحصیل شد و به خاطر کشف یکی از بزرگ ترین ومهم ترین داروهای نجات بخش جهان که پنی سیلین بود به عنوان یک دانشمند مشهور شناخته شد. آن پسر کسی نبود جز "الکساندر فلیمینگ". چند سال گذشت. دست بر قضا پسر مرد ثروتمند به بیماری لاعلاجی مبتلا شد و این بار الکساندر، پسر کشاورز که امروز یک دانشمند برجسته بود با داروی جدیدش بار دیگر جان آن پسر را نجات داد. جالب است بدانید که آن مرد ثروتمند و نجیب زاده کسی نبود جز "لردراندلف چرچیل" و پسرش هم کسی نبود جز "وینستون چرچیل".
 
 
 

حاضر جوابی آدم های معروف...

     می گویند: "مریلین مونرو " یک وقتی نامه ای به " آلبرت اینشتین " نوشت که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه هایمان به زیبایی من و هوش و نبوغ تو... چه محشری می شوند! آقای "اینشتین"در جواب نوشت: "ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانوم. واقعا هم که چه غوغایی می شود! ولی این یک روی سکه است، فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود !".

     روزی در یک میهمانی مرد خیلی چاقی سراغ برنارد شاو که بسیار لاغر بود رفت وگفت: "آقای شاو! وقتی من شما را می بینم فکر می کنم در اروپا قحطی افتاده است. برنارد شاو هم سریع جواب می دهد: "بله! من هم هر وقت شما را می بینم فکر می کنم عامل این قحطی شما هستید!".

     روزی نويسنده جوانی از جرج برنارد شاو پرسيد: "شما برای چی می نويسيد استاد؟» برنارد شاو جواب داد: "برای یک لقمه نان". نویسنده جوان برآشفت که: "متاسفم! برخلاف شما من برای فرهنگ می نویسم!" و برنارد شاو گفت: "عیبی نداره پسرم هر کدام از ما برای چیزی می نویسیم که نداریم!".

     یه روز چرچیل در مجلس عوام سخنرانی داشت. یه تاکسی می گیره، وقتی به محل می رسن، به راننده میگه اینجا منتظر باش تا من برگردم. راننده میگه نمیشه، چون میخوام برم خونه و سخنرانی چرچیل را گوش کنم. چرچیل از این حرف خوشش میاد و به راننده ۱۰دلار میده. راننده میگه: "گور بابای چرچیل، هر وقت خواستی برگرد!".

     نانسی آستور (اولین زنی که در تاریخ انگلستان به مجلس عوام بریتانیای کبیر راه یافته و این موفقیت را در پی پاسخگویی و جسارتهایش بدست آورده بود) روزی از فرط عصبانیت به وینستون چرچیل (نخست وزیر پرآوازه وقت انگلستان) رو کرد و گفت: "من اگر همسر شما بودم توی قهوتان زهر می ریختم. چرچیل با خونسردی تمام و نگاهی تحقیرآمیز گفت: "من هم اگر شوهر شما بودم می خوردمش".

     میگن یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو داشته… رد می شده… که از روبرو یکی از رقبای سیاسی زخم خورده اش می رسه… بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن… رقیبه می گه من هیچوقت خودم رو کج نمی کنم تا یه آدم احمق از کنار من عبور کنه… چرچیل در حالی که خودش رو کج می کرده… می گه ولی من این کار رو می کنم!!!

 

 

باتشکر از سرکار خانم موسوی

بازی شگفت انگیز مغز...

     در صورتیکه حرکت نقطه متحرک را تعقیب کنید تنها یک رنگ را می بینید، یعنی "صورتی". حالا لحظاتی به علامت + که در وسط دایره قرار دارد خیره شوید. نقطه متحرک را پس از لحظاتی به رنگ سبز خواهید دید. حالا زمان بیشتری را بر روی علامت + تمرکز کنید پس از لحظاتی نقاط صورتی آهسته آهسته ناپدید خواهد شد.

با ما همراه باشید

       عجیب اینجاست که هیچ نقطه سبزی در این عکس در کار نیست و در واقع نقاط صورتی نیز ناپدید نمی شوند. این دلیل محکمی است که بدانیم ما همیشه دنیای خارج را آنگونه که هست نمی بینیم...
 
     
 
                  باتشکر از سرکار خانم موسوی

مشکلات...

 

مشکلات امروز تو برای امروز کافیست، مشکلات فردا را به امروز اضافه نکن...

Click to view full size image 

جواب منطقی...

 

     یک دختر خانم زیبا خطاب به رئیس شرکت امریکائی ج پ مورگان نامه‌ای بدین مضمون نوشته است: " می‌خواهم در آنچه اینجا می‌گویم صادق باشم. من ۲۵ سال دارم و بسیار زیبا، با سلیقه و خوش‌اندام هستم. آرزو دارم با مردی با درآمد سالانه ۵۰۰ هزار دلار یا بیشتر ازدواج کنم. شاید تصور کنید که سطح توقع من بالاست ، اما حتی درآمد سالانه یک میلیون دلار در نیویورک هم به طبقه متوسط تعلق دارد چه برسد به 500 هزار دلار.خواست من چندان زیاد نیست. هیچ کس در آنجا با درآمد سالانه ۵۰۰ هزار دلاری وجود دارد؟".

    " آیا شما خودتان ازدواج کرده‌اید؟ سئوال من این است که چه کنم تا با اشخاص ثروتمندی مثل شما ازدواج کنم؟چند سئوال ساده دارم:

۱. پاتوق جوانان مجرد کجاست؟ ۲. چه گروه سنی از مردان به کار من می‌آیند؟ ۳. چرا بیشتر زنان افراد ثروتمند از نظر ظاهری متوسطند؟ ۴. معیارهای شما برای انتخاب زن کدامند؟

امضا ، خانم زیبا

 

     و اما جواب مدیر شرکت مورگان: " نامه شما را با شوق فراوان خواندم. درنظر داشته باشید که دختران زیادی هستند که سئوالاتی مشابه شما دارند. اجازه دهید در مقام یک سرمایه‌گذار حرفه‌ای موقعیت شما را تجزیه و تحلیل کنم :درآمد سالانه من بیش از ۵۰۰ هزار دلار است که با شرط شما همخوانی دارد ، اما خدا کند کسی فکر نکند که اکنون با جواب دادن به شما ، وقت خودم را تلف می‌کنم.از دید یک تاجر ، ازدواج با شما اشتباه است ، دلیل آن هم خیلی ساده است: آنچه شما در سر دارید مبادله منصفانه "زیبائی" با "پول" است. اما اشکال کار همینجاست. زیبائی شما رفته‌رفته محو می‌شود اما پول من ، در حالت عادی بعید است بر باد رود. در حقیقت ، درآمد من سال به سال بالاتر خواهد رفت اما زیبائی شما نه. از نظر علم اقتصاد من یک "سرمایه رو به رشد" هستم اما شما یک "سرمایه رو به زوال".به زبان وال‌استریت هر تجارتی "موقعیتی" دارد. ازدواج با شما هم چنین موقعیتی خواهد داشت. اگر ارزش تجارت افت کند عاقلانه آن است که آن را نگاه نداشت و در اولین فرصت به دیگری واگذار کرد و این چنین است در مورد ازدواج با شما. هر آدمی با درآمد سالانه ۵۰۰ هزار دلار نادان نیست ، ما فقط با امثال شما قرار می‌گذاریم اما ازدواج نه. به شما پیشنهاد می‌کنم که قید ازدواج با آدمهای ثروتمند را بزنید. بجای آن خودتان می‌توانید با داشتن درآمد سالانه ۵۰۰ هزار دلاری فرد ثروتمندی شوید. اینطور ، شانس شما بیشتر خواهد بود تا آنکه یک پولدار احمق را پیدا کنید. امیدوارم این پاسخ کمکتان کند.

 

امضا رئیس شرکت ج پ مورگان

 

منبع: http://www.dastanak.com

عذر خواهی...

            با عرض سلام و احترام خدمت شما دوستان بزرگوار

        بخاطر چند روز تاخیر در بروز رسانی مطالب عذر خواهی می کنم. در ضمن تا آنجا که بتوانم پاسخ  نامه های شما عزیزان را خواهم داد. در عین حال سئوالات خودتان را در بخش نظرات یا از طریق پیام نگار ارسال کنید تا سایر دوستان بتوانند از آن استفاده کنند.

 

 

                                                      باتشکر. میرسعیدجعفری

دسته گلی برای مادر...

     مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می‌خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود. وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می‌کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید: "دختر خوب چرا گریه می‌کنی؟".

     دختر گفت: "می‌خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است". مرد لبخندی زد و گفت: "با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می‌خرم تا آن را به مادرت بدهی". وقتی از گل فروشی خارج می‌شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت: "می‌خواهی تو را برسانم؟". دختر گفت: "نه، تا قبر مادرم راهی نیست!".

      مرد دیگر نمی‌توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد!". شکسپیر می‌گوید: "به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می‌آوری، شاخه ای از آن را همین امروز بیاور"...

 

بازی سیب زمینی...

     معلم یک مدرسه به بچه های کلاس گفت که می خواهد با آنها بازی کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان می آید، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به مدرسه آمدند. در کیسه‌ بعضی ها ۲ بعضی ها ۳ و بعضی ها ۵ سیب زمینی بود.

     معلم به بچه ها گفت: "تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند". روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده. به علاوه، آنهایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند. معلم از بچه ها پرسید: "از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید؟".

     بچه ها از اینکه مجبور بودند سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند، شکایت داشتند. آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی این چنین توضیح داد: "این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید. بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوی بد سیب زمینی‌ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟ "...

 

 

باتشکر از سرکار خانم موسوی